پیام مازند - شهرآرا آنلاین / پلیس مشهد رازی مگو را از دل ماجرای آتشسوزی در یک خانهٔ گرانقیمت بیرون کشید.
اوایل پاییز بود که یک خانهٔ ویلایی در منطقهٔ احمدآباد مشهد طعمهٔ حریق شد. آتش که از آشپزخانه به یکی از اتاقهای خواب سرایت کرده بود، با سرعت عمل و تلاش آتشنشانان مهار و خاموش شد. ساعتی از اطفای حریق نگذشته بود که دو دختر صاحبخانه با مراجعه به کلانتری احمدآباد مدعی شدند این آتشسوزی عمدی بوده و یک کیلو طلا از خانهٔ مادرشان به سرقت رفته است.
پس از ثبت این گزارش، گروهی از افسران تجسس این کلانتری برای تحقیقات اولیه به محل اعزام شدند؛ اما عصر همان روز، شاکیان دوباره به کلانتری احمدآباد مراجعه کردند و از پیدا شدن طلاهای مادرشان خبر دادند. چند روز بعد، دو خواهر برای سومین بار به کلانتری رفتند و این بار با اعلام سرقت کارت بانکی مادرشان، از برداشت مبالغی وجه نقد از حساب او خبر دادند.
شاکیان در اظهارات اولیه مدعی شدند مادر سالمندشان زنی جوان را برای کمک در انجام کارهای خانه به منزل آورده که این سرقت کار او بوده است. آنها در ادامه ادعا کردند: «این زن مریم نام دارد. او چند روز قبل خانهٔ مادر ما را به آتش کشیده است تا یک کیلو طلا را سرقت کند؛ اما وقتی پای پلیس به ماجرا باز شده، ترسیده و طلاها را برگردانده است؛ اما حالا فهمیدهایم که کارت بانکی مادرمان را دزدیده است و مبالغی از حسابش برداشت کرده است.»
با توجه به اهمیت اظهارات زنها، سرهنگ حسن قادری، رئیس کلانتری احمدآباد، از آنها خواست به جز مسدود کردن حساب، هیچ اقدامی نکنند و با متهم دربارهٔ این موضوع حرفی نزنند. در ادامه با صدور دستوراتی تخصصی، مسئولیت رسیدگی به پرونده به رئیس دایرهٔ تجسس کلانتری احمدآباد سپرده شد.
در جریان رسیدگی به این پرونده، رئیس دایرهٔ تجسس کلانتری احمدآباد به همراه یکی از افسران این مرکز پلیس، بهطور نامحسوس تحقیقات خود را با حضور در خانهٔ زن سالمند آغاز کرد. پیرزن مأموران را به خانهاش دعوت کرد.
او پیش از بازگو کردن ماجرا یک سینی چای برابر تیم تحقیق گذاشت و سپس دربارهٔ شرایط زندگی خود به آنها گفت: من پنج فرزند دارم که سه نفر از آنها خارج از کشور زندگی میکنند. دو دخترم در ایراناند، اما درگیر مشغلهٔ کاری و زندگی خودشان هستند. پس از فوت همسرم، زندگی در این خانه برای من دشوار شد. حتی برای خرید مایحتاج روزمره با مشکلاتی مواجه بودم. البته بچههایم هفتهای یک بار میکوشیدند با خرید اقلام ضروری زندگی، به من کمک کنند؛ اما تنهایی مرا آزار میداد.
درخواست نوشتن قولنامه
صاحبخانه در ادامه با اشاره به اتاقی که در نیمطبقه قرار داشت، ادامه داد: اواخر تیرماه یکی از معتمدان محله به خانهٔ من آمد. او به من گفت: «حاجخانم، زن جوانی را میشناسم که با پسر خردسالش زندگی میکند؛ اسمش «مریم» است و مجبور شده است از شوهرش جدا شود و بعد از شهرستانی کوچک به مشهد آمده است. اگر به آنها پناه بدهیم، ثواب دارد و دیگر تنها هم نیستید. مریم در انجام کارهای خانه هم به شما کمک میکند.» به توصیهٔ این همسایه، با این زن و پسرش قرار گذاشتم. وقتی مریم و پسرش به خانهٔ من آمدند، زن جوان مرا مادر خطاب کرد. او کلی قربان صدقهام رفت و وعده داد تنهاییام را پر میکند و کارهای خانه را انجام میدهد. سرانجام قبول کردم به خانهام بیاید؛ اما یکباره از من خواست قولنامهای بین خودمان تنظیم کنیم تا با خیال راحت به خانهٔ من بیاید که من هم پذیرفتم.
او در واقع پولی به من نداد، اما مستأجر خانهام شد و مبلغی ناچیز در حدود ۲۰۰ هزار تومان به عنوان رهن پرداخت کرد تا قرارداد رسمیت پیدا کند. همهچیز تمام شد و او به همان اتاق کوچک نقل مکان کرد.
آتشسوزی برای سرقت طلا
پیرزن توضیح داد: در یکیدو هفتهٔ اول، مریم خیلی خوب بود و همهٔ کارهایم را انجام میداد؛ اما به تدریج رفتارش تغییر کرد. او پس از مدتی مدعی شد کار پیدا کرده است و کمتر در خانه میماند. پس از گذشت چند هفته، سر و کلهٔ مردی غریبه که ادعا میکرد برادرش است و از شهرستان آمده، پیدا شد. در این مدت متوجه گم شدن برخی وسایل، از جمله ظروف مسی و قدیمی خانهام شدم؛ اما چیزی نگفتم، چون پسر خردسال مریم پیش من بود و تنهاییام را پر میکرد.
من در واقع راضی بودم تا اینکه بعد از گذشت حدود یک ماه از حضور مریم و پسرش، آتشسوزی در خانهام رخ داد. خوشبختانه آتشنشانان آتش را خاموش کردند. همانجا آتشنشانانی که به خانهٔ من آمده بودند گفتند آثار بنزین در خانه مشاهده شده و موضوع مشکوک است. پس از رفتن آنها متوجه شدم حدود یک کیلوگرم طلا، شامل گردنبند، دستبند، النگو و زیورآلات دیگرم نیز گم شده است.
زن سالمند اضافه کرد: دلیلی برای متهم کردن مریم نداشتم؛ اما به دخترانم گفتم با پلیس تماس بگیرند. آنها به کلانتری رفتند و فردای روزی که شما برای تحقیقات به خانهام آمدید، طلاهایم پیدا شد. مریم دوباره مانند گذشته رفتار کرد و به من محبت میکرد. چون رفتارش تغییر کرده بود، از خطایش چشمپوشی کردم. فرزندانم میگفتند او را از خانه بیرون کنم؛ اما باز هم به او فرصت دادم تا اینکه صبح امروز پیامک برداشت پول از حسابم آمد.
این پول از کارتی کم شده بود که برای هزینههای خانه از آن استفاده میکردم. مریم هم رمز آن را میدانست و چند بار هم با آن برایم خرید کرده بود. وقتی پیامک را دیدم، متوجه شدم کارتم را گم کردهام. مدرکی ندارم؛ اما مطمئنم کار مریم بوده است.
آدرس سارق و صاحبخانه یکی بود
پس از ثبت اظهارات زن سالمند، مأموران با همکاری او مسیر انتقال پول برداشتشده از حساب بانکی را بررسی کردند. نکتهٔ درخور توجه برای آنها این بود که مبلغ مورد نظر به حساب مرد جوانی واریز شده بود که پسوند نامخانوادگیاش با زادگاه مریم در یکی از استانهای دیگر مطابقت داشت.
هرچند این موضوع به تنهایی سرقت کارت بانکی توسط مریم را ثابت نمیکرد، سرنخی مهم در مسیر تحقیقات به شمار میرفت و با بخشی از اظهارات زن سالمند همخوانی داشت. نکتهٔ غیرمنتظرهای که مأموران با آن مواجه شدند این بود که آدرس درجشدهٔ صاحب این حساب، نشانی خانهٔ زن سالمند بود. صاحب این حساب که مردی جوان بود، آدرس خود را در بانک، خانهٔ زن سالمند اعلام کرده بود.
آشنایی با مرد کارتنخواب پس از طلاق
با بهدست آمدن این سرنخ، مأموران مریم را برای پاسخگویی احضار کردند. او در واکنش به احضارش، تلفنی مدعی شد در شمال کشور است و در مشهد نیست. او زمان مراجعهاش به مشهد را نامعلوم بیان کرد و گفت فعلاً امکان حضور در کلانتری را ندارد. از آنجا که متهم پسر خردسالش را از خانهٔ زن سالمند به محل نامعلومی برده بود و احتمال میرفت متواری شده باشد، پلیس با هماهنگی قضایی و استفاده از یک قرار صوری، او را به خیابان کوهسنگی کشاند و زن جوان را در عملیاتی ضربتی دستگیر و به کلانتری احمدآباد منتقل کرد.
مریم پس از انتقال به مقر پلیس هرگونه ارتکاب جرمی را منکر شد. او حتی وقتی مردی که از حساب زن به حسابش پول منتقل شده بود چندین بار با گوشیاش تماس گرفت، ادعا کرد این مرد را نمیشناسد. انکارهای زن جوان ادامه داشت تا اینکه کارشناسان آتشنشانی در پاسخ به درخواست پلیس دربارهٔ آتشسوزی خانهٔ زن سالمند اعلام نظر کردند و حریق را عمدی دانستند.
زن جوان پس از مشاهدهٔ مستندات پلیس و اتهامات سنگینی که با آن مواجه شده بود، سرانجام با نام بردن از همدستش مدعی شد: شوهر سابقم رانندهٔ کامیون بود و زندگی خوبی داشتیم تا اینکه او در یک تصادف به شدت آسیب دید. این اتفاق زندگی زناشویی ما را تحت تأثیر قرار داد و من پس از یک سال ناچار به طلاق شدم و همراه پسرم از شهرستانی کوچک به مشهد آمدم. پس از حضور در مشهد با این مرد آشنا شدم. او در واقع یک کارتنخواب است و من هیچ آدرسی از او ندارم.
در پایان رسیدگی به این پرونده، متهم به دادسرا و با دستور مقام قضایی به زندان منتقل شد. مریم همچنین از زن سالمند یک ماه وقت گرفت تا خانه را تخلیه کند. تحقیقات پلیسی دربارهٔ ابعاد مختلف این پرونده ادامه دارد.